همو که رفتنش را می خواهم باور نکنم.
چه کسی می داند من چه سبزم؟!
نازنینم را دیدم که گل نرگس می چید.نگاهش می کنم!
تلاقی نگاه ما شروع قصه ای آسان و زیبا بود.
سلام بر تو که دوباره می آیی!
این روزها نسیم خنکی که از سمت تو می وزد دلم را به شوق دوباره آمدنت تازه می کند! ومانند نوزاد تازه آمدهای را می ماند!
می بینمت ایستاده بر درگاه زندگی!چشمها به روزنه آسمان دوخته!
به دنبال چه هستی؟؟؟؟؟ به دنبال که هستی؟؟؟؟؟
باور کن ،باورکن بزرگترین غم این وجود خسته این بوده که نمی تواند تو را به آرزویت برساند!باور کن این رنجی دوچندان است!
ولی برای تو حاضرم همه چیز را پذیرا باشم،حتی زندگی بدون تو.....بدون لرزش شرمگین نگاهت......بدون معصومیت گستاخ نگاهت و.......
باور کن دل من هنوز هم تنهایی را حریف است.
آن هنگام که غریبانه تنها نگاهت کردم و دیگر هیچ....
به جز تصویر مبهمی از تو هیچ ندارم.....
روزها چرا انقدر دیر می گذرند؟!
از کجا بگویم که نگفته باشم یا چه بگویم که نگفته باشند؟


