تبليغاتX
نیلوفرانه
این دست نوشته ها برای کسی است که دیروزم را رنگ تازهای زد با  حضورماندنی ودیدنیش!

همو که رفتنش را می خواهم باور نکنم.

چه کسی می داند من چه سبزم؟!

نازنینم را دیدم که گل نرگس می چید.نگاهش می کنم!

تلاقی نگاه ما شروع قصه ای آسان و زیبا بود.

سلام بر تو که دوباره می آیی!

این روزها نسیم خنکی که از سمت تو می وزد دلم را به شوق دوباره آمدنت تازه می کند! ومانند نوزاد تازه آمدهای را می ماند!

می بینمت ایستاده بر درگاه زندگی!چشمها به روزنه آسمان دوخته!

به دنبال چه هستی؟؟؟؟؟ به دنبال که هستی؟؟؟؟؟

باور کن ،باورکن بزرگترین غم این وجود خسته این بوده که نمی تواند تو را به آرزویت برساند!باور کن این رنجی دوچندان است!

ولی برای تو حاضرم همه چیز را پذیرا باشم،حتی زندگی بدون تو.....بدون لرزش شرمگین نگاهت......بدون معصومیت گستاخ نگاهت و.......

باور کن دل من هنوز هم تنهایی را حریف است.

آن هنگام که غریبانه تنها نگاهت کردم و دیگر هیچ....

به جز تصویر مبهمی از تو هیچ ندارم.....

    روزها چرا انقدر دیر می گذرند؟!

                                                         از کجا بگویم که نگفته باشم یا چه بگویم که نگفته باشند؟

                              

+ نوشته شده توسط ریحانه در چهارشنبه 11 مرداد1385 و ساعت 19:0 |
از خدا ستاره خواستم، خدا چشماتو به من داد

بوی یاس و پونه خواستم، عطر موهاتو به من داد

از جدایی گله کردم ،دستاتو گذاشت تو دستام

یار عاشقونه خواستم تو رو داد برای فردام

طلب بهشتو کردم ،هر جا رفتم اونجا بودی

هوس بارونو داشتم،تو چشمات گریه نشوندی

تو خزون بهارو خواستم،روی گونه هات گل افتاد

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 8 مرداد1385 و ساعت 20:26 |
غربت دیرینه ام را با تو قسمت می کنم

تا ابد با درد و رنج خویش خلوت میکنم

رفتی و با رفتنت کاخ دلم ویران شد

من در این ویرانه ها احساس غربت می کنم

+ نوشته شده توسط ریحانه در یکشنبه 8 مرداد1385 و ساعت 20:18 |


Powered By
BLOGFA.COM