آنروز
اعصابم پریشان بود و دلم گرفته.
ولی بیش از این توان نداشتم ببینم غرورم همانند گلدان چینی لب طاقچه که یک
روز افتاد و شکست ٬بشکند و خرد شود.می خواستم آخرین بقایای آنرا حفظ کنم.
دیدمش٬آمده بود٬انتظارش را نداشتم٬اخم کردم٬ گریختم.
وقتی دوباره بازگشتم٬دلش شکسته بود و غم در چشمان سیاهش موج می زد.
قلبم فشرده شد.
سرم را پایین انداختم و از کنارش گذشتم در حالیکه آرزو میکردم کاش غروری وجود
نداشت.حتما همین غرور بود که مهر بر لبانش زده بود.
و او رفت.
مثل همیشه که می امد و نگاه پر تمنا و شیفته اش را به من میدوخت ومانند
نسیمی می گذشت٬با شانه های فرو افتاده و قدمهایی سست.
و من باز در انتظار فرو رفتم.

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 16 مرداد1385 و ساعت
19:0 |

