تبليغاتX
نیلوفرانه
آنروز

اعصابم پریشان بود و دلم گرفته.

ولی بیش از این توان نداشتم ببینم غرورم همانند گلدان چینی لب طاقچه که یک

روز افتاد و شکست ٬بشکند و خرد شود.می خواستم آخرین بقایای آنرا حفظ کنم.

دیدمش٬آمده بود٬انتظارش را نداشتم٬اخم کردم٬ گریختم.

وقتی دوباره بازگشتم٬دلش شکسته بود و غم در چشمان سیاهش موج می زد.

قلبم فشرده شد.

سرم را پایین انداختم و از کنارش گذشتم در حالیکه آرزو میکردم کاش غروری وجود

نداشت.حتما همین غرور بود که مهر بر لبانش زده بود.

و او رفت.

مثل همیشه که می امد و نگاه پر تمنا و شیفته اش را به من میدوخت ومانند

نسیمی می گذشت٬با شانه های فرو افتاده و قدمهایی سست.

و من باز در انتظار فرو رفتم.

                 

+ نوشته شده توسط ریحانه در دوشنبه 16 مرداد1385 و ساعت 19:0 |


Powered By
BLOGFA.COM